Excerpt for با من سخن بگو - Ba Man Sokhan Begoo by , available in its entirety at Smashwords


دفتر شعر





با من سخن بگو





پیمان بهره مند

Ba Man Sokhan Begoo


By A. Paymon Bahremand


Copyright © 2018 A. Paymon Bahremand


Published by A. Paymon Bahremand at Smashwords


Cover Design: A. Paymon Bahremand


Language: Persian (Farsi)


ISBN: 978-1-37042821-2


All rights reserved. No part of this book may be reproduced, stored in a retrieval system, or transmitted in any form or by any means (electronic, mechanical, photocopying, recording or otherwise) without the prior written permission of the author/publisher, except for a reviewer who may quote brief passage in a review to be printed by a newspaper, magazine or journal.



Smashwords Edition, Licence Notes


Thank you for downloading this free eBook. This eBook is licenced for your personal enjoyment. Although this is a free book, it remains the copyrighted property of the author, and may not be reproduced, copied and distributed for commercial or non-commercial purposes. Thank you for your support and respecting the hard work of this author.


Email: paymon.bahremand@gmail.com

Instagram: PaymonPoetry

YouTube: Paymon Bahremand

Facebook: Paymon.Bahremand.Poetry

Smashwords Page (To download my books): A. Paymon Bahremand



مشخصّات کتاب


اگر چه این کتاب بطور رایگان دراختیار عموم قرار گرفته است، حقّ هرگونه چاپ و انتشار برای نویسنده محفوظ است. هرگونه کپی و توزیعِ تمام یا بخشی از این کتاب برای مصارف تجاری و غیر تجاری، بدون اجازه ی کتبی نویسنده ممنوع و غیر قانونی است


نام کتاب: با من سخن بگو


نویسنده: پیمان بهره مند


طرح جلد: پیمان بهره مند


ناشر: پیمان بهره مند


شابک


ISBN: 978-1-37042821-2



به یاد


مادرم

كه عشق را بوسید

و پدرم

كه راستى را زیست



بهای کتاب



این کتاب را گر چه به رایگان در دسترس دوستاران شعر قرار میدهم اما از شما خوانندگان محترم خواهش کوچکی دارم. و آن اینست که اگر می توانید، در حد توانایی خود، در زندگی روزمره تان بینوایان و نیازمندان را یاری کنید تا شاید نیاز کسی بر طرف شود و دلی شاد گردد، حتی اگر برای لحظه ی کوتاهی

سپاسگزارم





فهرست



فهرست

پیش گفتار نویسنده

همزاد

با من سخن بگو

ستاره های شب

گیسوی عشق

دردت به جانم

سکوتی با شکوه

نسیم دوستی

عشق ورزیدن

با تو

شهر عشق

مهتاب

خرابات دلم

خواستن، عشق و زندگی

صدای باران

تشنه لب

دوست داشتن

بی تو

نبض زمان

بهار دیدنت

آن روزها

پایان و آینده



پیش گفتار نویسنده



به یاد می آورم که حدود دوازده یا سیزده ساله بودم که برای اوّلین بار با شعرهای بانوی شعر فارسی، جاودانه فروغ فرخزاد، آشنا شدم. انگار دروازه های یک دنیای زیبای بهشتی به روی من باز شده بود. یک دنیای بهشتی که همینجا بود، روی همین زمینی که ما در آن زندگی می کنیم. نه آن بهشت تخیّلی که توی آسمانهای دور دست است. بهشتی که زمینی و واقعی بود، با همه ی خوبیها و بدیهایش، و آغشته به صفّات و خصوصیتهای انسانی، همچون نیازها و آرزوها، غمها و شادیها، امیدها و ناامیدی ها، ترسها و دلیری ها، عدالت و ناعدالتی ها، زیبایی ها و زشتی ها و شاید مهمتر از همه، همآغوشی جدایی ناپذیر بین مرگ و زندگی

من بزودی عاشق شعرهای فروغ شدم و این شعرهای فروغ بود که باعث شد من علاقه ی بیشتری به شعر خواندن پیدا کنم و کم کم شروع کردم به شعر سرودن. ولی من همیشه، تنها، در تنهایی های خودم و برای دل خودم شعر سروده ام، نه بخاطر هیچ دلیل و هدف دیگری. شعر سرودن برای من بیشتر مثل یک نیاز بوده و هست. یک وسیله و روش زیبا و نیرومندی ست برای ابراز احساسات و اندیشه هایم برای خودم. به عبارتی دیگر، زمزمه ای ست که در گوش دل خود می خوانم. به همین خاطر تا به امروز بیشتر شعرهایم را نه کسی خوانده و نه کسی شنیده است. اما بخاطر پافشاری های چندی از دوستان صمیمی ام (بخصوص ساغر، سیروس و سیاوش)، کم کم شروع کردم به منتشر کردن بعضی از شعرهایم در فضای مجازی و بالاخره موفق شدم اوّلین کتاب شعرم را (یعنی این کتاب را) رسماً به انتشار برسانم

این کتاب مجموعه ای ست از شعرهای عاشقانه و شعرهایی که از چشمه ی جوشان و دلنواز عشق سرچشمه گرفته اند. انگیزه ی همه ی شعرهای این کتاب از مادر مهربان عشق متولّد شده است... یا عشق میان عاشق و معشوق، یا عشق میان دو دوست و دو انسان، و یا عشق به زندگی و ذاتِ خوبی های جهان هستی. امیدوارم این سخن های دل، به دل شما هم بنشیند و اگر پسندیدید، لطفاً زحمت کشیده، این کتاب را به دوستان و آشنایان خود معرفی کنید و در وب سایت «سمش وُردز» نظرتان را در مورد این کتاب بطور خلاصه بنویسید و همچنین روی ستاره ی ارزیابیِ مورد علاقه تان (از ۱ تا ۵) کلیک کنید. ممنون و سپاسگزارم





همزاد





در سکوتت سخنی ست

كه فقط عاشقان می شنوند

در نگاهت مرهمی ست

كه فقط دل شكستگان می بینند

در حضورت آرامشی ست

كه فقط صاحبدلان می يابند

در وجودت شعری ست

كه فقط اهل بینش می فهمند





با من سخن بگو





لبهای سخن هایت

شيرين ترینِ لبها

و زيباترینِ غنچه ها

آندم كه در هوای مهربانی قلبت

و در اضطراب لرزان لحظه ها می شكفند



بى آنكه تو را لمس كنم

طعم بوسه هایت را میچشم

و می نوشم

و می شِنوم



اى بازمانده ی خوبی ها

با من سخن بگو در این تاریكی ها

كه روشن تر از كلام های عاشقانه ی تو

هرگز خورشیدی طلوع نكرده است



اى با اصالتِ خود آشنا

همچون چشمه زارها در زیر حجم سخت و سنگين كوه ها و صخره ها

مرا در آیه های زلال زمزمه هایت بشوى

كه مقدّس تر از سخن هاى صمیمانه ی تو

هرگز پیغمبری ظهور نكرده است

و پاک تر از زلالی واژه های آزاده و بی ريای تو

هرگز هیچ آبی مرا اینگونه پاک

تعمید نداده است

با من سخن بگو

در اين آلودگی ها

ای بازمانده ی تمامِ خوبی ها



در بُهتِ تاریكی ها

من با صدای تو می بینم

روشنایی عصاره ی همه ی خوبی ها را

و لمس می كنم

معنای تمام خوشبختی ها را



اى تمامیِ وجودت ایثار

من با صدای تو

زندگی را به ساده ترین و با شكوه ترین شكلش

تجربه می كنم

با من سخن بگو

كه من تشنه ی اصالت انسانیّت ام



اى آفریننده ی سِحرها

من در صدای تو غرق می شوم

و نجات می یابم

پرواز می كنم و به اوج می رسم

نابود می شوم و به آغاز می رسم

و عشق را در هر نفسم

مستانه وار

نفس می كشم

و باز می دهم اش، بى دریغانه

عاری از هرگونه توقّع و انتظار

آن سان كه سزاوار عشق می باشد

و می اندیشم

با صدای هر ضربان قلب مهربانت

به وسعت بی انتهاى دشت هاى پُر بار عشق



ای هستیِ بی مرز و بی حصار

مرا با نوازش گفتگوهایت

به كرانه ی بی انتهای صداقت ببر

به كرانه ای كه پاک تر از اوّلین لحظه های تولّد است

تا بار دیگر

من در دورترین غارهای سادگی

در خود متولّد شوم



اى ناجی واژه های فراموش شده

در هجوم شهوتناک پندارهای پلید

مرا به نخستین روز آفرینش ببر

به اوج زيباترین لحظه ی معصومیّت

بر فراز طلوع نجابت كهكشانها



اى ناجی پاک ترین واژه های گمشده

مرا به نخستین روز آفرینش ببر

به بکرترین لحظه ی آغاز

به لحظه ای كه تمامیِ کائنات

و افكار

و احساسات

باكره بودند

تا من با ابتداى معصومیّت عشق

آشنا شوم

و تو را در باغهای بی نیاز بهشت

بی تشویش فرداها

و در نیستیِ گذشته ها

معصومانه ببوسم

و طعم نجابت تو را دیوانه وار بنوشم

و مست شوم

آن چنان كه مستی ام

ریشه های مرا تا مأورای بودنم آبياری كند

و شاخه های انسانیّت را

تا ابدیّتِ امكانها سبز نگه دارد



با من سخن بگو

كه زيباتر از باران بوسه های سخن هایت

هیچ لبی هرگز

این چنان ارکان وجود مرا نبوسیده است

با من سخن بگو

زیرا كه من تشنه ی اصالت انسانیّت ام





ستاره های شب





من از ستاره های شب سخن می گویم

كه می درخشند در آسمان سیاه چشمان تو

در آسمانی که کهکشهان هایش

به قلب بیكران تو منتها می شوند



من از نسیم شبانه ی گيسوان تو سخن می گویم

كه می وزند بر شاخه های عریان انگشتان پر تمنّاى من

از لحظه ای سخن می گويم

كه دستهای عاشق من

با خواهش سوزان گیسوان تو همآغوش می شوند



من از پروانه های بیتاب دلم سخن می گویم

كه میرقصند در باغ كوچک دلم

از شوق و شادی و اضطراب لحظه ی پر انتظار دیدار تو

از لحظه ای كه چشمان من

در دریای آرام چشمان تو غوطه ور می شوند



من از بهار سخن می گویم

كه با آمدنش

آخرین نشانه های برفهای سرد زمستان تنهایی

آب می شوند

و برگهای سبز شادی

از زیر پوست تنم

جوانه می زنند

و غنچه های بوسه هایم

از طراوت پیكرت

شكوفه می كنند



من از نوازش گرم دستان تو سخن می گويم

كه پيغام بی كلام عشق را

با دستهای من زمزمه می کند

و نغمه های قلب تو را

با حركتی بی صبرانه

می سرایند



من از ستاره های شب

در چشمان تو سخن می گویم





گیسوی عشق





شبم از عطر گیسوى تو مست است

نمی خواهم كه هشیارى بگیرد

غمم از مستی اش در خواب و رویاست

نمی خواهم كه بیدارى بگیرد



نشاط و شادی ام لبريز از جان

نمی خواهم كه بیمارى بگیرد

از اين مستی شبم جانی گرفته

نمی خواهم كه بی شادی بمیرد



از این آوارگی شوریده حالم

نمی خواهم دلم سامان بگیرد

از این دلدادگی در خود نگنجم

نمی خواهم شبم پایان بگیرد



دلم گشته اسیر گیسوانت

نمی خواهم كه آزادی بگیرد

به دام افتاده اين آهوی وحشی

نمی خواهم كه عصیانى بگیرد



بذار تا من بچینم غنچه هایت

نمی خواهم كه باد آن را رُباید

گل شب بوی در اين تیرگی ها

نمی خواهم كه بیهوده بروید



شكوه عشق در عشق ورزیست

نمی خواهم كه در روحم نروید

سرور عشق در عشقبازی ست

نمی خواهم كه در خونم نجوشد



تنم تب كرده در این شعله ی عشق

نمی خواهم كه بى لذّت بسوزد

بسوزان هستى ام با بوسه هایت

نمی خواهم كه در حسرت بسوزد



من و شب مست و مدهوش و خرابیم

نمی خواهم كه آبادى بگیرد

تشنّج هاى لذّت در وجودم

نمی خواهم كه خاموشی بگیرد



تن عریان تو با بوسه هایم

نمی خواهم هم آغوشی نگیرد

هوس ها را بسوزان در بازوانم

نمی خواهم تنم آتش نگیرد



بسوزان از شعف هر استخوانم

نمی خواهم كه بى خاكستر بمیرم

بزن نابود كن تار و رپودم

كه می خواهم در این لذّت بمیرم





دردت به جانم





دردت به جانم گفتنت

دردم ز جانم می برد

آن چلچراغ دیدنت

شبهای تارم می برد



عطر هوای بودنت

غم ها ز يادم می برد

بوییدن و بوسیدنت

هوش و حواسم می برد



میخانه ی چشمان تو

نفس خُمارم می برد

شيرینی لب های تو

تلخی ز كامم می برد



شيدایی رخسار تو

بنيان خامم می برد

يک غفلت از ديدار تو

صبر و قرارم می برد



يک بوسه بر لب های تو

آتش به جانم می زند

يك خنده بر لب های تو

بختی به فالم می زند



مهری از آن دستان تو

چنگی به سازم می زند

يک نغمه از آوای تو

وجدی به كارم می زند



همدم شدن با راز تو

باران به خاكم می زند

شهد شراب عشق تو

رنگی به جامم می زند



اَخمی بر آن ابروی تو

زخمی به قلبم می زند

اشکی از آن چشمان تو

سِيلی به دشتم می زند



هر خوشه از گفتار تو

شوری به حالم می زند

اين دل برای كام تو

دردت به جانم می زند





سکوتی با شکوه







اگر سكوتم را درک كنی

شاید نوازش گفته هایم را

در اعماق وجودت لمس كنی

و باورم كنی

حتّی اگر چيزی نگویم

و به ناگفته هایم ایمان بیاوری

حتّی پیش از آنكه من با آنها آشنا شوم



و مرا بشناسی

فراتر از مرزهای زمان

و بالاتر از معیارهای قاب شده

كه با توام

و در تو



و بدانی

كه در تو زندگی می كنم

و با تو می مانم

در هر نفست

و در امتداد هر تپش مهربان قلبت

که مرا زنده نگه می دارد



و بدانی

كه عشق را در تو یافتم

دوست داشتن را از تو آموختم

و با تو بودن را

زندگی می نامم



اگر سكوتم را درک كنی

شاید خطاهایم را ببخشی

و مرا از گرداب پشيمانی هایم برهانی



اگر سكوتم را درک كنى

شاید دريابی

كه من عاشق سكوت توام

كه با شكوهترینِ شعرها را شرمسار می كند

و عاشقانه ترین ترانه ها را برایم می سراید

و وصف نشدی ها را وصف می كند

ناگفتنی ها را می گوید

و عاشقانه ترین ترانه ها را

برایم می سراید

زیرا كه در كنار تو بودن

بهترین شعر زندگی من است

و زيباترین ترانه ی عاشقانه

كه هیچ شعری

و هیج ترانه ای

نمی تواند بسراید





نسیم دوستی





لطافت نسیم دوستی ات

مرا ز خواب تنهایی ام بیدار کرد

مرا ز چنگ غم ربود

ز عمق دردها مرا رهاند



سپیده ی نگاه تو

مرا ز بند شب گسست

شبم شكست

شب پر از سیاهی ام

سیاهی های هستی ام

در این سیاه غرفه ام



سپیده ی نگاه تو

به روی چشم من گشود

نشاط صبح روشنش

شگفت سِحر رنگ ها

تبسّم شكوفه ها

ترنّم پرنده ها

و رقص سبز سبزه زارها



شكوفه های عشق تو

مرا با بهار آشنا كرد

ز عطر گل شراب ساخت

مرا ز باده ای ربود

به شهر مستی و نشاط

به عالمی كه غنچه ها

لبان سرخ عاشق اند

كه در تب بوسه ای

شگفته می شوند ز هم



به عالمی كه عطر گل

بوی آشنای دلبر است

نهفته به زیر پیراهنش

میان گیسوان وحشی اش



به عالمی كه رنگ ها

درون چشم عاشق اند

به عالمی كه مرغ عشق

صدای گرم عاشق است



چو دست گرم عاشقی

كه می كند نوازشی

به موی نرم دلبری

لطافت نسیم دوستی ات

نوازشی ست به قلب من



چو قطره های شبنمی

به روی تشنه برگ ها

لطافت نسیم دوستی ات

طراوتی ست به جان من



چو مرغ عشق عاشقی

كه می سراید ترانه ای

لطافت نسیم دوستی ات

ترانه ای ست به روح من

عشق ورزیدن





برای با تو آشنا شدن 

یک لحظه كافی ست

براى تو را شناختن

یك عمر



براى تو را خواستن 

یك نگاه كافی ست 

برای تو را داشتن 

یک كوه تعهد 



برای دل به تو بستن 

يک لبخند كافی ست 

برای دل به تو سپردن 

یك دریا فداكارى 



برای مدهوش تو شدن

یک نفس كافی ست

برای با تو همنفس شدن

یک آسمان بخشندگى



برای صدایت را شناختن

یک كلام كافی ست

برای با تو همصدا شدن

یک فرهنگنامه پشتیبانى



برای تو را خنداندن

یک لطیفه كافی ست

برای تو را نرنجاندن

یک دنيا شكیبايى



برای حرف تو را شنیدن

یک گوش كافی ست

برای تو را درک كردن

كوششى سراپا ز گوش



برای طعم عشق را چشیدن

یک خوشه كافی ست

برای با عشق زیستن

یک تاكستان خود آگاهی



برای تو را خوشحال كردن 

یک شاخه گل كافی ست 

برای تو را خوشبخت كردن 

یک گلستان با وفایی



برای عاشقت شدن 

يک بوسه كافی ست 

برای به تو عشق ورزیدن 

یک دشت از خود گذشتگى





با تو





ریشه هایت می رویند در خاک وجودم

آرام آرام

بی صدا

با سخاوت

بی توقّع

بی ریا



شاخه هایت مى بخشند

هستیِ پر بارت را

خوشه وار

با حسّی پر از ایثار

عاشقانه

بی كلام



سبز از رویش هر لحظه ی لبريز ز شوق

سرخ از شعله ی سوزانی سرشار ز عشق

می شكوفند

می شكوفند بیتاب

بی دریغانه

با نشاط



می سرایند

می سرایند آن آوازِ بلند تمنّا را

كه بسوی آسمان می كند دست دراز



پس از آن راهِ دراز

پس از آن بیتابى

در روندِ انتظاری آغشته به تشویش و نیاز

از فراز آبشاری بلند

می شود جاری

همه شوقم

همه شورم

همه ی قطره های وجودم

سوی آن بستر ناب

سوی آن روح وسیع

سوی آن گسترده ی باز

كه مرا می كشد آغوش به خویش

آنچنان

كه «من» فراموش شوم از خاطر خویش

و به تو پیوندد

همه ی هستی من

در نیستی خویش

آه! که چه مستانه شرابی ست اینچنان نابود شدن

در تو جان دادن و از خویش فراموش شدن



به تو پیوستن، اینچنان

چه شكوهى دارد

چه مقام پر مقام بی مقامی دارد

به تو پیوستن، اینچنان

كار كلام و شعر نيست

خود عشق است كه سخن می گويد

تن بى جان و خسته ی صحرا یی ست

كه جوان می شود از موج شقایق های روان

و هوایی ست كه مست است از بوی نفس های دلباختگان



آه! که چه مستانه شرابی ست

اینچنان نابود شدن

در تو جان دادن و از خویش فراموش شدن





شهر عشق





در شرحِ عشق

هر كلامی خطی ست بى جان

و هر جمله تصويری ست بی رنگ

در شهر عشق اما

هر كلامی جانی دارد

و هر جمله لبریز از رنگین كمانی ست





مهتاب





دلم مهتاب می خواهد

صدای باد می خواهد

دلی بیتاب می خواهد

كنار یار می خواهد



دل دریا ببین در سوگِ مهتاب ست

درخت در فكر آن باد ست

شب اینجا در تب و تاب ست

نگاه یار بی خواب ست

دلم مهتاب می خواهد



دلم مهتاب می خواهد

كه بوسد گیسوى دریا را

بپاشد دانه های نور

بسازد روح صحرا را

دلم مهتاب می خواهد



دلم مهتاب می خواهد

صدای باد می خواهد

كه خواند نغمه های عشق

به گوش عاشق و معشوق

به گوش برگ پاییزى

به گوش جنگل مدهوش

دلم مهتاب می خواهد



دلم مهتاب می خواهد

دلی بیتاب می خواهد

كه جوید روی دلدارم

صفای باطنِ یارم

در این تب كرده تاریکی

در این ویرانه ی دلگیر

دلم مهتاب می خواهد



دلم مهتاب می خواهد

كنارِ یار می خواهد

كه بویش مستی ام آرد

كنارش هستی ام آرد

نگاهش را كنم آرام

سرورش را كنم در كام

دلم مهتاب می خواهد

دلم مهتاب می خواهد





خرابات دلم





در خرابات دلم هیچ خبری نیست

به جز خاطر تو

خاطرت را ثمرى نیست

به جز حسرت تو



خبری از دل من نیست

به جز در غم تو

در غمت تاب و توان نیست

چه شد وعده ى تو



همدم یاد تو كس نیست

به جز خاطر من

در وفای تو کسی نیست

همچون غم من



وندرین سینه غمی نیست

به جز دورى تو

نوش داروی غمم چیست

به جز بوسه ی تو



وندرین دهر كسی نیست

كه به پایت برسد

وندرین شهر رهی نیست

كه به كوی ات برسد



دل دیوانه ی من را

كه تواند كه به دادش برسد

دل خوش است با غم مستانه ی تو

چه به وصلت برسد

یا كه به وصلت نرسد





خواستن، عشق و زندگی





خواستن چيست به جز سوختن و ساختن

شعله اى در معبد احساس ها افروختن

خرمنِ آرامشِ جان را به آتش سوختن

چهره ی هر لحظه را با كام دل آراستن

زيستن را شُربِ انگيزه به ساغر ريختن

لذّتى غمناک در نبضِ هوس ها يافتن



عاشقى چيست به جز مكتب دل باختن

از همه هستى بريدن، دل به دام انداختن

در قمار عشق صد هزاران جان به راهش باختن

جوى رگها با شراب عشق گلگون ساختن

در شبان تيره ماه و كهكشان ها را به پايش ريختن

در بيابان باغ خوشبختى برايش ساختن



زندگى چيست جز عشق و مستى خواستن

تشنه لب در جستجويش راهها را تاختن

جان خود را باختن، جانى دگر را خواستن

خواستن، هى خواستن، هى خواستن

خويشتن را در قلب يارى يافتن

مهر خوبان را در عمق سينه كاشتن

ساغرى از ساقى ميخانه بر لب داشتن

در همه دنيا فقط یک يار غمخوار داشتن





صداى باران





صدای شرشر باران

به من گوید غم رازی

از آن روزی كه تو رفتی

نمانده جان در اين هستی

بجز غم هاى تنهایی

بجز خاموشیِ دوری

نشانی در من نمی بینی



ببین هر قطره ی باران

شده دلگیر و دل تنگ ات

ببین كین آسمان یكریز

غمین در بغض می گرید

هوای اين نفس هایم

شده اشباع ز تنهایی

نوای اين زمستانم

شده سرمای ناكامی





تشنه لب





از جام شكسته شراب كه نوشد

از قلبی كه شكست عشق كه جوید

باران چو نبوسد سینه ی خاک

از تشنه لبان گلی نروید





دوست داشتن





دوست داشتن

خواسته ی من ست

و پیدا كردن چیزی در تو

كه «من» می خواهم

چه آن را به من بدهی

چه آن را به من ندهی



دوست داشتن

تو را خواستن ست

برای خواسته های خودت

نه برای خواسته های من



دوست داشتن

تو را با قلب تو آشنا كردن ست

نه با قلب من



تپیدن قلب من 

براى تپیدن قلب تو است

نه براى تپیدن قلب من



دوست داشتن

آرزو كردن براى آرزوهای تو است

نه برای آرزوهای من

خوشحالی براى تو خواستن است

حتّی به قیمت غم های من



دوست داشتن

 با تو وفا كردن ست

در بی وفایی ها

و به تو نفس دادن ست

در بی هوایی ها



دوست داشتن

ارمغانی ست از بازار شهر دلم

كه هر روز آنرا

می گذارم پشت در خانه ی تو

و حريری ست كه من

 قلب تو را

در آن می پیچم

آرام آرام



دوست داشتن

فقط تجربه ی یک احساس نیست

كه مرا می كند از خود بیخود

یا كه می دزدد خواب شيرین مرا

یا كه می خواهد جان به فدای تو كند

یا كه شعری بسراید

در وصف گيسوی پریشان تو و

این دل دیوانه ى من



دوست داشتن

تصمیمى ست

تصمیمى ست از جنسِ فولادی سخت

كه تو را

من همیشه دوست خواهم داشت



كه تو را

من همیشه

دوست خواهم داشت





بی تو





باز كسی آمد و رفت

باز دلم تنها شد

باز بوی تنهایی گرفت

هم تن و هم پیراهن من

باز طعم بیرنگى گرفت

هم خواب، هم بیدارى من



باز كسی آمد و رفت

باز غمم پیدا شد

باز در چشم ترم

سرخی غم خانه گرفت

باز اين بخت بدم

دست به پیمانه گرفت



باز رفتی و مرا بنده ی غم ها كردی

حلقه ی بغض بر اين گردن تنها كردی

داغ حسرت زده ای بر تن و بر افكارم

من در اين گوشه ی دلگیر، گرفتار غم زندانم



باز در هجر تو محبوس فضای قفسم

جای خالی تو پر كرده هوای نفسم

باز در هر گوشه به دنبال تو می گردم

باز در هر لحظه به دیدار تو مى اندیشم





نبض زمان





در همین لحظه بنوش روح هوا را

قدم ثانیه ها می شكند جام صفا را

در همین لحظه بزن ماهى دل را تو به دریا

پا به پا كردن و تعويق، كُشد روح صفا را

در همین لحظه بدوش نور ز خورشید محبّت

تا شود كلبه ی قلب تو منوّر ز انوار مروّت



در همین لحظه ی باریک زمان، عشق بورز

در همین لحظه كه گلبرگ لطیف ست، ببوس

در همین لحظه ی آغاز بهار

كه شكوفد نم نمک آرام سَحر

از سر شاخه ی دستان من و تو

در همین لحظه كه پاک ست هوا

از مِه افسوس و پشیمانی ها

از غبار تشویش فرداهای نزاییده شده



غم دیروز و پشیمانى ها

رنگ افسوس زدن بر پیكر آن خاطره ها

مِه سنگینی ست

كه شعاع گرم نگاه پر بار تو را

از گل آفتابگردان چشمان تشنه ی من می گیرد



ذره های نگران بودن و تشویش

از برای روزهایی كه زمان نزاییده هنوز

آرزوهایی كه چو موش

می جوند پارچه ی افكار مرا

بی ثمر تیره غباری ست

كه شفّافیّت افق خوشبختی من را

بیرحمانه ز من می گیرد



در همین لحظه ی فرّار

كه مدام می پرد از دست

بیقرار شاپركى

همه ی دارایی من در جان ست

در همین لغزش برگ

در سفر رود زمان

همه ی گنجینه ى من پنهان ست



در همین لحظه بجوى

ضربه ی هر نبض زمان

در همین لحظه بنوش

مزّه ی این جان و روان



در همین لحظه

كه جهان می گردد

در همین لحظه

كه زمان می خندد

در همین لحظه كه خون می جوشد

در همین لحظه كه در نبض خودش می میرد

زندگی را بنواز



زندگی را بنواز

با ساز وجودت

در همین ثانیه ها

كه ندارند وفا

و به وجد آر

باغ و باغچه و پاكی خاک

كه بروید سبزى و عشق

از هر گوشه ی كِز كرده ی باغ

و بخواند شبتاب

غزلی از آزادی نور

و تراود شب بو

همه ی هستی مستانه ی خویش

در ذهن آشفته ی شب های دراز

در خم هر كوچه و پس كوچه ی وامانده براه

و شود پر بار

هر دست نیاز

از طعم انگور و پسته و بادام و انار

مردمان گرد هم آیند و بخوانند آواز

بچه ها مزّه ی هر میوه بكارند در كام

و به رقص آیند

از شادیِ خویش

و بخوانند با ذوق

آواز ز هر دلخواسته كیش

در خم هر كوچه و بازار و كنار



چه نوایی دارد

چه نوای جانفزایی دارد

نبض آن لحظه

كه در آن

بنوازی آهنگ وجودت را

و ببارد شادی و عشق

در امتداد خط زمان

بر قلب هر آنكس كه بپیچد در آن

انعكاس پاكی آهنگ وجود

و چه اعجازی ست این چنان زیستن

جاودان كردنِ آن لحظه كه در نبضِ خودش می میرد



در همین لحظه بنوش

در همین لحظه ببوی

در همین لحظه ببوس

در همین لحظه

بنواز آهنگ وجودت را

در همین لحظه

در همین لحظه كه در نبض خودش می میرد





بهار دیدنت





آمدن و رسیدنت

هوای تازه ی بهار

شكوفه ها به كوچه های انتظار



لحظه ى باز دیدنت

بوییدن و بوسیدنت

نوروز باغ سینه ام

آغاز فصل شادی ام



كرشمه ی نگاه تو

آن عشوه های ناز تو

شب های پر ستاره ام

گرمای جان و هستی ام



گیسوى تو

گیسوى جان افزای تو

بر پیكر عریان من

جویی روان بر جان من



آغوش تو

آغوش گرم و مست تو

بوی خوش نوروزی ام

جام و می و میخانه ام



آمد بهار

آمد بهارِ گل به بار

چون یار بنشست در كنار

دشت دلم شد لاله زار

چون بوسه ها آمد به كار

مدهوشی ام، ديوانه وار

آتش به تن، پروانه وار



معشوق من، اى شور من

گل كرده یی در خون من

نوروز من، اى روز من

پر نور شد هر روز من



حالا كه با تو همدمم

شاه جهان تنها منم

در جمع عاشق پیشگان

عاشق ترین تنها منم



اى یار من، نوروز من

آغاز فصل شاد من

جشن و سرور من تویی

نوروز پیروزم تویی



چون آمدی، خوش آمدی

با عشق میگون آمدی

بر چشم من، ای يار من

خوش آمدی، خوش آمدی





آن روزها





چه روزهای خوبی بودند روزهای كودكی

آن روزهای بی خيالی ها و خوشحالی ها

آن روزهای سادگی هاى عریان

در زلال پاكی ها

آن روزهای آشنايی ها

با نا آشنایی ها

و كشف كردن ساده ترین رازهای زندگی



روزهایی كه من قلبم را توی قایق می گذاشتم

و روی دریا رهایش می كردم

تا با هوای نمناک و بوی دریا آشنا شود

و با مرغهای دریایی

ترانه های شادی بخواند

و با رقص آرام موجها و بادها

نفس هایش را تازه كند



روزهایی كه قلبم عاشق قطره های باران می شد

و زمان از حركت باز می ايستاد

در اوج لحظه هایی كه عشق با من آشنا می شد

و یا من با عشق

و من راهم را گم می كردم

در رنگین كمانی جادویی و سحر آمیز



چه روزهای خوبی بودند آن روزها

آن روزها كه تو قلبت را به من میدادى

كه آن را در كیف مدرسه ام بگذارم

و با خود به خانه بیاورم

و تمام شب

عاشقانه در كنارش بخوابم



روزهایی كه پشت پنجره باران می آمد

و مشقهایم خوابشان می گرفت

و روی پتوی كرسی خمیازه می كشیدند

و تنبلى

نئشه ام می كرد

تا عمق لذّتهای خواب آور



روزهایی كه مهربانی های مادرم

مثل گلهای بهاری

تمام خانه را خوشبو و خوشرنگ می كرد

و به من حسّ در آغوش كشیدن را میداد

حسّی قوی تر و زیباتر از همه ی حسّ ها

حسّی نرمتر از همه ی نرمترین ها

حسّی سبز و گرم

از جنس بلندترین و با شكوه ترینِ درختها

حسّی از جنس شكوفه و بهار

حسّی از جنس فولاد و پرِ قو

يا چیزى بهتر از آن

كه نمی شود نوشت

يا گفت

يا شنید

حسّی كه فقط باید احساسش كرد

و از آن لذّت برد

در تمامى لحظه های زندگی

و تا آخرین لحظه ها



چه روزهای خوبی بودند

آن روزها كه آرزوهایم

از قدِ خودم كوچكتر بودند

و می توانستم تمامی آنها را با انگشتهایم بشمارم

روزهایی كه رنگها با من حرف می زدند

و ترانه های شادی را با من می خواندند

و مداد رنگی ها

شعرهای كودكی ام را نقّاشی می كردند

روزهایی كه خنده، خنده بود

و بجز خنده نبود

كه به من می آموخت

طعم پر لذّت زندگی كردن را



روزهایی كه صدای برف

زير چكمه های نو

مرا شیفته ی جادوی زمستان می كرد

و وسوسه های بازی كردنها را

دوباره در من زنده می كرد

روزهایی كه برف سنگین

خدای همه ی بچه ها می شد

مدرسه ها را تعطیل می كرد

برای برف بازی كردن هایمان

و از مدیر مدرسه هم هیچ باكی نداشت



روزهایی كه روز شماری كردن ها تا شب عيد

مرا می برد توی ابرهای بلند

توی ابرهایی كه نرم بودند و رویایی و گرم

روزهایی كه بوی ماهی دودی، شب عید

بوی ته مانده های همه غصّه ها را

از ذهن خانه بیرون می كرد

و وقت سال تحویل كه می شد

بادکنک هایی كه از هزاران شوق و ذوق

باد كرده بودند

یکی یکی

توی دلم می تركیدند

و همه ی گنج های دنيا مال من می شد

و همه ی مهربانی ها شكوفه می كردند

و هوا پاک می شد از کدورتهای کهنه

و تا روز سیزده بدر

همه چیز بوی تازگی و خوشحالی میداد



چه روزهاى خوبی بودند

روزهای كودكی

روزهایی كه مزّه ی نون خامه ای و بستنی

از بهترین شادی های زندگی بود

روزهایی كه خاطره های خوب زندگی

همیشه

و همه جا

با ما زندگی می كرد

توی شب ها، روی بالش

و حتّی زیر آفتاب گرم كلاسهای مدرسه



روزهایی كه قصّه ها

مرا می بردند توی یک دنیای قشنگ

توی دنیایی كه پر از نقّاشی بود

و خانه ها و آدم هایش

خوب و رویایی بودند

توی دنیایی كه هر كاری كه می خواستی بكنی

می توانستی بكنی

توی دنیایی كه می توانستی توش پرواز كنی



چه روزهای خوبی بودند

روزهای كودكی

روزهایی كه از عشق چیزی نمی دانستم

ولی سخت عاشق می شدم



ای كاش می توانستم دوباره آنگونه عاشق شوم

بدون آنكه از عشق چیزى بدانم

اى كاش می توانستم

دوباره توی نقّاشی هایم زندگی كنم

توی قایق بگذارم قلبم را

توی كیفِ مدرسه، قلب تو را



توی بركه های پاک بی ریایی

ای كاش می توانستم

دوباره

لخت و عریان

همه ی هستی ام را غرق كنم

توی رنگین كمان ها به گردش بروم

توی هر چیز جدید و نا آشنا

سحر و جادویی پیدا كنم

و مزّه ی رازهای سحر آمیزِ زندگی را بچِشَم



ای كاش دوباره می توانستم

حسّ درآغوش كشیده شدن

با مهربانی های مادرم را

در هر نفسم احساس كنم

آرزوهای كوچكم را در گلدانی بكارم

به امید اینكه روزی سبز شوند



ای كاش می توانستم دوباره

هر وقت كه دلم می خواست

به دنیاى قصّه ها و رویاهایم بگریزم

ای كاش دوباره می توانستم

از شدّت خوشحالی و ذوق

بالا و پایین بپرم

و فریاد بكشم

و هوا را اشباع كنم

از شیرینى خنده هایم

و خنده های همبازی هایم

و زمین زیر پایم را بلرزانم

از هیجان زلزله های در خود نگنجیدن



ای كاش می توانستم

به روزهای كودكی ام برگردم

و همه ی خوبی ها و خوشی ها را

و همه ی جادوها و مهربانی ها را

و همه ی سادگی ها و بی ریایی ها را

با خودم به دنیاى امروزم بیاورم

تا روزها و شب هایم را با آنها رنگ كنم

و نفس هایم را پر كنم

از عطرهایشان



ای كاش می توانستم دوباره عاشق شوم

بی آنكه از عشق چيزی بدانم





پایان و آینده



در پایان این کتاب، دوست دارم از شما خواننده ی گرامی سپاسگزاری و قدردانی فراوان کنم که وقت با ارزشتان را صرف خواندن این کتاب کردید. اگر این سخن های دل به دل شما هم نشسته است، از شما بسیار ممنون خواهم شد اگر زحمت کشیده و در وب سایت «سمش وُردز» نظرتان را در مورد این کتاب بطور خلاصه بنویسید و همچنین روی ستاره ی ارزیابیِ مورد علاقه تان (از ۱ تا ۵) کلیک کنید

اگر چه اکنون به پایان این کتاب رسیده اید، ولی مطمئن باشید که این پایان کارهای من نیست. بر این تصمیمم که تا پایان سال ۱۳۹۷ حدّاقل یک و یا شاید دو کتاب دیگر به چاپ برسانم. در این مدت شما خواننده ی عزیز می توانید بعضی از شعرهای چاپ نشده ام را در کانال اینستاگرامم بخوانید

تماس و ارتباط در فضای مجازی

Smashwords Page (برای دانلود کتاب هایم): A. Paymon Bahremand


Instagram: PaymonPoetry


YouTube: Paymon Bahremand


Facebook: Paymon.Bahremand.Poetry


Email: paymon.bahremand@gmail.com


Download this book for your ebook reader.
(Pages 1-67 show above.)