include_once("common_lab_header.php");
Excerpt for سایه ها و باد by , available in its entirety at Smashwords

سایه‌ها و باد

(مجموعه غزل ـ دفتر دوم)

علیرضاخالوكاكایی (ع. طارق)

شعرهای 79 ـ1367


Title: Shadows and wind

ISBN: 9780463888322

Author: Ali reza khalo kakaee

Publisher: Smashwords, In








سخنی چند

مجموعه غزلی را كه در این دفتر مشاهده می ‌كنید‌، بین سال‌های 67 تا 79 به‌ صورت پراكنده سروده شده‌ است. سرایش آنها بیش و پیش از آن‌كه برای برآوردن نیازی در دنیای شعر بوده باشد‌، پاسخ به ضرورتی، در مقاومت تمام‌عیار علیه جلادان حاكم بر میهنمان بوده است. هركدام از این غزل‌ها، نه در خلوت شاعرانه، كه در كوران یك نبرد تنگاتنگ و گاه در سنگر و میدان‌های مرگ و زندگی ـ در مجال اندك بین دو رزم ـ سروده شده و اغلب زمزمه یی بیش نبوده‌ و سپس روی كاغذ منتقل گردیده اند.

در آنها عاطفه‌های گوناگونی را می توانید‌، جستجو كنید؛ عاطفه‌ هایی از قبیل به وجدآمدن در برابر حماسه‌ی سرداران‌، تهییج و دعوت به رزم‌، برانگیختگی دربرابر شهادت عزیزان عزیزتر از جان‌، دلگیر شدن از تباهی و تاریكی‌، ستایش بهار و زیبایی های زندگی‌، مبارزه و انسان مقاومت‌كننده؛ و در قله‌ی بالا بلند همه‌ی این‌ها‌، سر فرود آوردن به اعجاز عشق و آن‌كه، در زمانه‌ی دار و درفش و فرو ریختن ارزش‌ها به عشق می خواند.

اگر بپرسید چرا غزل؟ سخنی، جز سخن تكاندهنده و عمیق خواجه‌ی شیراز ندارم:


در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت بگو‌، می گویم

اصرار كنید‌، خواهم گفت:

شاعرنیم و شعر ندانم كه چه باشد

من مرثیه خوان دل دیوانه‌ی خویشم

وقتی «نازك آرای تن ساق گلی»‌، «كه به جانش باید كشت و به جان باید داد آبش»‌، در وجود شاعر ریشه می ‌دواند‌، هنگام كه صاعقه‌یی جادویی در آسمان هستی او طنین می ‌افكند و «ابرهای عالم شب و روز پشت پلك های او می گریند»؛ و دل او بی‌قرارتر از نبض تمام توفان ‌ها و تفتیده‌ تر از هرم تمام آتش هاست؛ و او نیست جز اشكی كه به بزرگی ماه غریب چارده، از چشم تنهای خدا می چكد و در نمی یابندش. آنگاه كه دل او با تمام زندانی ها شلاق می خورد و با تمام تیرباران شدگان‌، تیرباران می شود و شبانگاه با مادران بغض، بر جسد خفته‌ی عزیزانشان، در باغچه‌ی خانه می ‌گرید؛ و تمامت امید خود را به بوته‌ی گل‌سرخی می بندد كه در گوشه‌ی باغچه سر بر خواهد آورد ... وقتی هر لحظه خبرحلق‌آویز و قطع معكوس دست و پا و سنگسار می رسد و ـ اگر مبارزه و سازمان مقاومت كننده و سرداران سربدار آن نبود ـ قطعا‌، شریف ترین كار کوبیدن سر خویش به سنگ بود؛ برای آنكه به وهن دهشتناك زیستن در عصر دژخیمان متهم نشویم. در چنین زمانه‌ یی‌، البته والاترین شاعر آن است كه تفنگ‌ها را به سرودن برای آزادی وا‌دارد.

به این دفتر، نه به عنوان اندك مایه‌یی درگنجینه‌ی عظیم و پر افتخار شعر فارسی، كه به مثابه‌ی دل‌سروده های شاعری بنگرید كه بیان احساسات سوزان خود را ـ در بحبوحه‌ی نبرد ـ با قالب غزل‌، راحت‌تر یافته است و اذعان می ‌كند كه بیش و پیش از آن‌كه شاعر؛ به معنی «شاعر» باشد‌، رزمنده‌یی‌ست درگیر در نبردی سهمگین، برای باز آوردن آزادی به میهنی در زنجیر. این جان سخن بود تا داوری فردا چه باشد و آیندگان چه بگویند.

یادآورد آخر این‌كه‌، ترتیب سروده ها بر حسب تاریخ سرودن نیست و اولویت خاصی نیز در درج آنها در نظر گرفته نشده است.







فهرست:


سبز می ‌خواهم

بر اسب نقره‌ی ماه

سرود بودن انسان

بی ‌تو، با تو

با خود ببر، ما را ببر!

تو آمدی

بگو کجا روانه‌یی

شما هرگز نمی ‌میرید

سردار سربداران

قاصدی خرد آمدم بازیچه‌ی دستان باد

من تار و تو ترانه

نفس بودن

وقت است تا...

سازمان عشق

توفانی از رهایی

ای بهار

آمد بلور، آمد سحر

تا چند؟

از سلاله‌ی رزم

رفته به باد باغ من

اوج مرا نظاره کن!

حبیب من

یاد باد

بهار آمد

قافله‌ی فرودین

بی تو كجا روم كجا ؟!

کسی می ‌آید

گفته‌ ام با افتخار: «ایرانی ‌ام»

به یادتان

دو بهمن‌، دو بهار

نامها و گامها

در این شب شكسته

من كیم؟ ای خدای من!

مهر عاشقان

بدرآ نفس مسیحا

آمدیم

رسیدیی دل خوناب كسی

شهرمن

بخوان

دیدار

محبوب جهان

پیك امید

فرشته ها

ایرانیم‌، افتخارم‌، ایران

به یاد روزهای آفتابی

پیكار ما

پیوستن

فردا از آن ماست

آوا بخوان

انیس دل بی انیس

در خون نشسته ایران

از باد فرودین


سبز می خواهم




من انسان را و آتش‌، آسمان را سبز می خواهم

افق را‌، برگ ها را‌، آشیان را سبز می خواهم

سبوی ماه را بر پلكان ابرها‌، رقصان

زمین را‌، دست های مردمان را‌، سبز می خواهم

كلنگ و داس و آب و گندم و سنگ و خروس و صبح‌،

نگاه آهوی دشت جوان را سبز می خواهم

لباس باد را ـ چون می گریزد كوچه با كوچه ـ

چراغ شهرها را‌، كهكشان را‌، سبز می خواهم

عسل در صخره و سنجاب در جنگل، به مرتع‌، اسب‌،

ـ چنان دریایی از پونه ـ جهان را سبز می خواهم



نمی خواهم كه باشد دشنه‌، جز رو در روی دشنه‌،

اجاق و شعله و باران و نان را سبز می خواهم



منم آن زیسته در سرخ، بیزار از كبود و زرد‌،

ـ درآواز رگانم ـ قلب و جان را سبز می خواهم.


برگشت به اول کتاب

بر اسب نقره‌ی ماه




بازآ كه با هم از خاك‌، تا آسمان‌، بتازیم

مجنون و سرخ و شیدا‌، تا بیكران‌، بتازیم

عطر بهار نارنج‌، از جان هم بچینیم‌،

بر اسب نقره‌ی ماه‌، تا كهكشان بتازیم

ما حرف سبز انگور‌، ما عطر خاك و باران

ما آیه‌ی بهاریم‌، بر هر خزان بتازیم

ما آتش و شهابیم‌، جان گیاه و آبیم‌،

بر زردنای پاییز‌، چون ارغوان بتازیم

هم آشیان خورشید‌، هم منزل ستاره‌،

همبال نور مهتاب‌، تا جاودان بتازیم.


سرود بودن انسان




سرود بودن انسان‌، در این زمانه و تویی

به بام جان و جهان‌، نام جاودانه‌، تویی

سخاوت ازتو گرفت و نثار و سینه‌ی دریا‌،

كرم تویی و كرانه تو‌، بیكرانه‌، تویی


به بی ستاره ترین ظلمت شقاوت زی‌،

شرار سركش خورشید پر زبانه‌، تویی

زعطر صحبت تو‌، زنده می شود هر دل

بهار رویش این باغ پر جوانه‌، تویی


زلال خنده‌ی پاكت‌، به دیده اشك آرد‌،

هزار چشمه‌ی الماس را‌، خزانه‌، تویی



ـ چو آب و آینه ـ روی تو، عشق و عشق، تویی

چو می كنم نظر او را‌، در آن میانه تویی


نه یك ستاره‌، در این آسمان‌، هزارانی

فروغ نسل سحرزا‌، در این شبانه‌، تویی

بخوان بلند كه بانگ تو زندگی ساز است

به نای شیشه یی قمریان‌، ترانه‌، تویی





مرا چو نیست دلی‌، قطره اشكی افشانم‌،

به خاك رهگذری‌، كاندرآن‌، روانه‌، تویی

اگر چه خانه‌ی دل تنگ و جای دریا نیست‌،

چه باك! هست سرایت‌، خدای خانه‌، تویی.


برگشت به اول کتاب

بی تو‌، با تو




بی تو در خود خزیده ‌ایم

با تو از خود پرید‌ه‌ ایم

با تو سبز و سرک‌کشان

بی تو خشك و خمیده ‌ایم

بر دل و جانمان ببار

دشت باران ندیده ‌ایم


آن همه از تو لطف نور‌،

این همه ما رمیده ‌ایم

لیك‌، ای جان زندگی!

ما ترا برگزیده ‌ایم

چون سمندر به مهر تو‌،

شعله بر جان كشیده ‌ایم




ما اگر كه خوب‌، اگر كه بد‌،

داغ عشقت خریده‌ ایم

جز تو در قلبمان‌، نه كس‌،

جز تو راهی ندیده ‌ایم

از كلام بهاری ‌ات،

باغی از لاله چیده ‌ایم

تا به دستت بیاوریم

روز و شب دویده ‌ایم

مثل ماهی‌، برون ز آب

بی تو در خون تپیده ‌ایم


زندگی‌، بی تو كی سزد‌،

ما به دریا رسیده ‌ایم.


برگشت به اول کتاب

با خود ببر‌، ما را ببر




با خود ببر‌، ما را ببر‌، تا قلب آبی ها ببر!

تا موجهای گل فشان‌، تا ساحل فردا ببر!

ای آمده از چشمه‌ی الماس‌ها‌، آیینه ‌ها!

تا شبنم آوازه خوان بر یاسمن‌، ما را ببر!


تو گنج بارانی و ما رؤیای سوزان كویر‌،

با خویش‌، ما را‌، تا پل رنگین كمان‌، آنجا ببر!


از دست ‌هایت‌، آبشار نور می ریزد به جان‌،

ما را به رقص ماهیان‌، با موج‌، در دریا ببر!


ای دیدگانت چشمه‌ی شفاف مهتاب سحر!

ما را به آوای چكاوك در دل شب ها ببر!

ما را به نجوای نسیم مست فردین با درخت‌،

ما را به رؤیای شقایق در شب صحرا ببر!



ای آفتاب منتشر در پلك های پنجره!

گلبرگ‌های خفته را تا نور ناپیدا ببر!

ما خستگان تشنه‌ ایم‌، ای رهنما تا عطر آب‌،

ما را ببر‌، ما را ببر‌، با خود ببر‌، ما را ببر!


تو آمدی ...




تو آمدی‌، دلم دوباره عشق را بهانه كرد

كبوتر پریده باز میل بام خانه كرد

تو آمدی و دل ـ كه جام شوكران كینه بود ـ

شكر شكر شكفت و نغمه ‌های عاشقانه كرد


خزان‌، تبر به ریشه‌ی نهال دل نهاده بود

ز عطر سبز نام تو‌، جوان شد و جوانه كرد

پرید زاغ شوم و هدهدی به شاخه سبز شد

سكوت موریانه خیز را پر از ترانه كرد



پرنده‌یی‌ ست‌، گفتی آدمی در آسمان‌، رها؟

ببین كه مرغ پر شكسته ترك آشیانه كرد

در آسمان آبی سحر پرنده شد دلم‌،

نگاه زرفشان آفتاب را نشانه كرد


سبك شدم‌، نسیم بال قمریان رهگذر‌،

مرا چو قاصدان به باغهای گل روانه كرد.


برگشت به اول کتاب

بگو كجا روانه‌یی؟




در آینه‌، پیام پاك گریه‌ی شبانه یی

چو اشك‌های ژاله در پگاه‌، عاشقانه یی

هدف تویی‌، چو نیمه شب به ماه سجده می برم

كه ماه دارد از غبار پای تو نشانه یی


حجاب‌، این منم‌، نشسته بسته راه آفتاب،

چو نیست می شوم در اشك خود‌، تو در میانه یی

در آینه نظر كن‌، انفجار عشق را ببین!

گر آینه شكست ـ در گذرـ تو بیكرانه یی


ـ نه من ـ كه هیچ مرغ‌، چامه یی نیارد از تو خواند

تو خود بخوان كه هم گل و چكاوك و ترانه یی


به پاكی‌ات قسم كه آب چشمه پاكی از تو یافت

كه تا دلی به عشق زنده است‌، جاودانه یی


تو خنده‌ی طلوع‌، شادی بهار و شبنمی،

شمیم نان و اشك كودكان‌، چراغ خانه یی

یك آسمان كبوتر از نگاهت آب می خورد‌،

زلال عشق و عاطفه! بگو كجا روانه یی؟

نه این منم غزلسرای‌، این تویی درون دل‌،

تو روح می دمی به واژه‌، شعر من‌، بهانه یی.



شما هرگز نمی‌میرید




چو مژگان می گشایم؛ پلك می بندم‌، شما هستید

در احساس و سرشك ما ... شما در هر كجا هستید

شمیم آبی باروت‌، چون در صخره ها پیچد

چو تندر نعره بردارد‌، درین و آن‌، شما‌، هستید

دل آهن‌، كوه قامت‌، قهرمان‌، یاران شیر اوژن!

قسم بر خونتان‌، آیات سرخ روشنا هستید



شما هرگز نمی میرید؛ سرداران نمی میرند‌،

شما با هر نفس‌، در خون داغ قلب ما هستید

سحرگاهی كه رقص ماشه ها آغاز می گردد

فرا روی صفوف ما‌، شمایان رهگشا هستید


سفر كردید ـ چون قاصد ـ سبكبال از تعلق ها

كنون در اوج‌، در آرامشی آبی‌، رها هستید

شما از باد پاك كوهساران‌، جام می نوشید‌،


Purchase this book or download sample versions for your ebook reader.
(Pages 1-20 show above.)